کودکی...دستان زمختش را بر صورت میکشیدم.... لبخند میزد.. همیشه میگفتم ... چرا دستانت به مانند سمباده میماند.... پدر لبخندی میزد و مینگریست.... آخرین بار به مانند دستان چروکیده و خسته مادرم... دستان زمخت... و همچنان محکمت را بوسیدم...گذشته جوانی بودی خوش اندام و زیبا چهره... قهرمان ایران زمین... حال پیر و فرسوده شدی... اما همیشه مثل کوه استواری... باش ... همین شکل باش... از راه دور نیز میدانم پشتم به کوه گرم است.... دوستت دارم پدر و میبوسم آن دستانی که برای روزگار من تلاش میکرد....
حسین علومی پور



