سخن امروز من
ما ادامها مشکل بینایی داریم ..!
هر کس که به ما زیاد نزدیک شود ، دیگر دیده نمیشود ...!
هر کجا هستم , آسمان از آن من است.
سورنا
خود خدا را رها کرده اند،به دنبال دین خدا جنایت میکنند و پیش میروند...!
سورنا

زندگی من آن لحظهها بود که به هیجان گذشت ..
هر لحظه که قابل پیش بینی نبودم ..
آن لحظه که همه ، درون مشتشان حسم میکردند و من پریدم ...
آن لحظه که زجه مرگ زدم ،دشمنانم رقص شادی کردند اما من باز هم توانستم بپرم ...
من پرنده زاییده شدم ... پریدن با من دل پرواز میخواهد ...
خاکی که توان زمین گیر کردنم را داشته باشد ، خاک مرگم خواهد بود..
پرواز میکنم بی ترس از فردا ..این زندگی رو به پایان است ..
من هم به پایان سلام خواهم گفت ..
اما به یاد خواهند آورد , آدمهای بالدار هنوز هم روی زمین زندگی میکنند ...!
سورنا