نه من آمدم ...


جای پاهایم درون برفها باقی‌ ماند... نه من آمدم نه نامه هایم... !


سورنا

داستان زندگی‌



این شد داستان زندگی‌ من 

روزها با یادت 

شب‌ها با خابت ... !

سورنا

وقتی‌ عاشقی


لحظه‌ها متفاوت می‌گذرند وقتی‌ عاشقی .. 

زیباتر به پایان نزدیک خواهی‌ شد ..!

سورنا


سخن امروز من


جهنم را هم رنگ خواهم کرد .. !  

سورنا

از فردوسی‌ بزرگ ...


خرد و دانش مرد دانا در گفتار او هویداست . فردوسی خردمند

تا آسمان

جاده‌ای کشیدم تا آسمان، رنگش می‌کنم شاد شاد

سورنا

سخن امروز من


همان گونه که دوست داری زندگی‌ رنگ کن .. ! 

سورنا

پدرم روزت مبارک



کودکی‌,دستان زمختش را بر صورت می‌کشیدم.... لبخند میزد..

همیشه می‌گفتم ... چرا دستانت به مانند سمباده میماند.... 

پدر لبخندی میزد و می‌نگریست....

آخرین بار به مانند دستان چروکیده و خسته مادرم... دستان زمخت...

و همچنان محکمت را بوسیدم...

گذشته جوانی بودی خوش اندام و زیبا چهره... قهرمان ایران زمین... 

حال پیر و فرسوده شدی... اما همیشه مثل کوه استواری... باش ... همین شکل باش...

 از راه دور نیز میدانم پشتم به کوه گرم است....

 دوستت دارم پدر و میبوسم آن دستانی که برای روزگار من تلاش میکرد....


سورنا

داستان کوتاه زندگی‌ 2

پسرک با هیجان میگفت دوستت دارم .. 

دختر نگاهی‌ کرد و گفت چقدر ...

پسر گفت انقدر که بی‌ تو زندگی‌ ممکن نیست ... 

دختر گفت برو و ۱ سال بعد بیا .. 

پسر گفت من بی‌ تو می‌میرم ..

اما دختر تکرار کرد سال بعد بیا زندگی‌ را آغاز کنیم.. آن‌هم با هم..

پسر رفت ...

دختر زیر لب گفت, اگر باور داشتم که سال بعد باز خواهی‌ گشت,

از تو هیچگاه دور نمیشدم ... 

(داستان کوتاه زندگی‌)
سورنا

سخن امروز من

وقتی‌ حرفی‌ برای گفتن ندارید .. بهتر است چیزی نگوید ...!

 سورنا

داستان کوتاه زندگی‌ 1




دختر آروم قهوشو هم میزد ... یه نگاه به پسر کرد ..

گفت، من دوست دارم....... همراه من هنرمند باشه ...

تا زندگیم تکراری نباشه... 

همینجور که داشت لیست خواسته‌ها شو میگفت ...

پسر آروم روی دستمال کاغذی جلوی دستش چیزی نوشت گذاشت جلوی دختر و از کافه خارج شد ...

صدای زنگوله‌های در دختر رو به خودش آورد ...

آروم دستمال و برداشت و خوند......

زیبای من،

تنها هنر من ... دوست داشتن توست ...و تنها دارایی من تویی‌..



(داستان کوتاه زندگی‌)

سورنا

کوه میکشم...یا کوه میبینم ..




مداد را بر میدارم تا طرحی بزنم ..

 هر چه میکشم شبیه کوه است .. 

نمی‌دانم کوه میکشم ... یا  هرچه میکشم کوه میبینم .. 

هرچه هست .. یک چیزی هست..! 

سورنا

تو ...


عاشقم و چیزی به جز تو به یادم نمیرسد 

                  مستم و حسی به جز تو به دادم نمیرسد

                                     نابی و چیزی به جز تو به رویایم نمیرسد
 
                                                       هستی‌ و دستی‌ به جز دست تو به فریادم نمیرسد

سورنا

پرواز ...



دلم پرواز مي خواهد

دلم با تو پريدن در هواي باز مي خواهد

دلم آواز مي خواهد،

دلم از تو سرودن با صداي ساز مي خواهد

دلم بي رنگ و بي روح است

دلم نقاشي يک قلب پر احساس مي خواهد!