نه من آمدم ...

جای پاهایم درون برفها باقی ماند... نه من آمدم نه نامه هایم... !
سورنا

جای پاهایم درون برفها باقی ماند... نه من آمدم نه نامه هایم... !

لحظهها متفاوت میگذرند وقتی عاشقی ..
زیباتر به پایان نزدیک خواهی شد ..!
سورنا

جهنم را هم رنگ خواهم کرد .. !
سورنا
خرد و دانش مرد دانا در گفتار او هویداست . فردوسی خردمند

جادهای کشیدم تا آسمان، رنگش میکنم شاد شاد
سورنا

همان گونه که دوست داری زندگی رنگ کن .. !
سورنا
همیشه میگفتم ... چرا دستانت به مانند سمباده میماند....
پدر لبخندی میزد و مینگریست....
آخرین بار به مانند دستان چروکیده و خسته مادرم... دستان زمخت...
و همچنان محکمت را بوسیدم...
گذشته جوانی بودی خوش اندام و زیبا چهره... قهرمان ایران زمین...
حال پیر و فرسوده شدی... اما همیشه مثل کوه استواری... باش ... همین شکل باش...
از راه دور نیز میدانم پشتم به کوه گرم است....
دوستت دارم پدر و میبوسم آن دستانی که برای روزگار من تلاش میکرد....

هر چه میکشم شبیه کوه است ..
نمیدانم کوه میکشم ... یا هرچه میکشم کوه میبینم ..
هرچه هست .. یک چیزی هست..!
سورنا