داستان کوتاه زندگی 1
دختر آروم قهوشو هم میزد ... یه نگاه به پسر کرد ..
گفت، من دوست دارم....... همراه من هنرمند باشه ...
تا زندگیم تکراری نباشه...
همینجور که داشت لیست خواستهها شو میگفت ...
پسر آروم روی دستمال کاغذی جلوی دستش چیزی نوشت گذاشت جلوی دختر و از کافه خارج شد ...
صدای زنگولههای در دختر رو به خودش آورد ...
آروم دستمال و برداشت و خوند......
زیبای من،
تنها هنر من ... دوست داشتن توست ...و تنها دارایی من تویی..
(داستان کوتاه زندگی)
سورنا
Hossein Oloumi Pour