آزادی


آزادی دروغی بود بزرگ ، برای به بردگی کشیدن اندیشه‌ها ..!
سورنا

زندگی در انتظار


یک نگاه .. یک لبخند .. یک آغوش .. یک باور

می‌گذرد این زندگی .. می‌گذرد .. آن هم در انتظار ...!

سورنا

سخن امروز من


بچه که بودیم .. آرزو داشتیم ، بزرگ میشیم آدم خوبی‌ بشیم ..

اما نمیدونم چرا بزرگ شدیم ، نه خوب شدیم ... نه آدم ...!
سورنا

اینبار هم تنهایم میگذارد .. !


شب سختی بود ...


خوابیدم ..

در میانه‌های خواب حس کردم کسی‌ درون اتاق است ...

چشم‌هایم را باز کردم در تاریکی‌ کسی‌ به مانند شبح پایین پاهایم بود ، نگاهم میکرد ...!

سکوت محض .... نمیدانم ترسیده‌ام یا بی‌ تفاوتم .. دستم را سمتش دراز می‌کنم ..

نه... چه میبینم .. باور کردنی نیست ..

دستم را دراز کردم اما دستم در کنارم هست ....!

میترسم .. به او نگاه می‌کنم .. احساس می‌کنم نمیخواهم بدانم که چه اتفاقی می‌‌افتد ..

آرام چشم‌هایم را می‌بندم و می‌خوابم ...

اینبار هم تنهایم میگذارد .. !

چشم‌هایم را که باز می‌کنم همه چیز سر جایش هست ...!
من هم هستم ..!

سورنا

چیزی تا قله نمونده ...


اینجام... تنها ...

ببین.. دلم برات تنگه
باز گامهام تند شده..... قلبم داره از جا کنده میشه
اصلا حواسم به کارم نیست
تو اونجایی... و من عاشقانه در حال تلاش...
نفسم به شماره افتاده
چیزی تا قله نمونده ...
اما این مسیر با همه ی مسیرها فرق داره ... 
سورنا