اینبار هم تنهایم میگذارد .. !
شب سختی بود ...
خوابیدم ..
در میانههای خواب حس کردم کسی درون اتاق است ...
چشمهایم را باز کردم در تاریکی کسی به مانند شبح پایین پاهایم بود ، نگاهم میکرد ...!
سکوت محض .... نمیدانم ترسیدهام یا بی تفاوتم .. دستم را سمتش دراز میکنم ..
نه... چه میبینم .. باور کردنی نیست ..
دستم را دراز کردم اما دستم در کنارم هست ....!
میترسم .. به او نگاه میکنم .. احساس میکنم نمیخواهم بدانم که چه اتفاقی میافتد ..
آرام چشمهایم را میبندم و میخوابم ...
اینبار هم تنهایم میگذارد .. !
چشمهایم را که باز میکنم همه چیز سر جایش هست ...!
من هم هستم ..!
سورنا
Hossein Oloumi Pour