ازادى ...


ما زنجير هاى انديشه مان را مى بينيم ، نكند كه باز شود و ازاد شويم ...! 

سورنا

شگفتى زندگى من


زندگى شگفتى هاى بسيار دارد ، براى من شگفتى انجا بود كه دست هر كه را گرفتم ، ريشه ام را زد و كسانى به من مهربانى و مردانگى كردند كه به انها انديشه هم نمى كردم ...! 
سورنا

ادم و خاك ..

ادم انگاه كه چشم به جهان گشود نه دين داشت نه زبان مى دانست ، او تنها ادم بود و تنها چيزى كه در وجودش داشت خاك بود ، خاك ... مانند تمام ادم ها ...!
سورنا

نوبت منم مى رسه


تو اوج سختى ، ياد شب توفانى تو كوه ميوفتم كه چه جور سر مى كنيم و اخر سر اروم مى شه و اخر تموم ميشه اون ترس و تنهايى و صدا و ضربه هاى محكم باد كه مى خواد چادر و تيكه پاره كنه ...
فردا ناشتا بيدار مى شى تو ارامش كوهستان زيپ چادر و باز مى كني با اون صداى باحالش ، نور افتاب مى خوره تو چشمون با اون هواى خنك با حال ، با يه منظره بسيار زيبا ، همون جورى نمى خواهى از تو كيسه در بيايى ، تنها زل مى زنى و از اون اخرته وجودت نفس عميق مى كشى ...
 يه نفس عميق مى كشمو مى گم ، تو روحت ، نوبت منم مى رسه ....!
سورنا

ارامش

سراسيمه و تنها ،  ارام گام  بر ميدارم ... نگاهم پرستويى مهاجر را مى جويد .. در يك نگاه پرواز را تجربه مى كنم 

سورنا