تو اوج سختى ، ياد شب توفانى تو كوه ميوفتم كه چه جور سر مى كنيم و اخر سر اروم مى شه و اخر تموم ميشه اون ترس و تنهايى و صدا و ضربه هاى محكم باد كه مى خواد چادر و تيكه پاره كنه ...
فردا ناشتا بيدار مى شى تو ارامش كوهستان زيپ چادر و باز مى كني با اون صداى باحالش ، نور افتاب مى خوره تو چشمون با اون هواى خنك با حال ، با يه منظره بسيار زيبا ، همون جورى نمى خواهى از تو كيسه در بيايى ، تنها زل مى زنى و از اون اخرته وجودت نفس عميق مى كشى ...
يه نفس عميق مى كشمو مى گم ، تو روحت ، نوبت منم مى رسه ....!
سورنا