می‌گوید دیدی بالاخره حقمان را گرفتیم ..!


میگویم حقتان را ..؟

می‌گوید آری .. حقمان را.. همان حقی‌ که ۴ سال پیش پایمال شده بود ..!

نگاهش می‌کنم ... آرام لبخند میزنم و میگویم امیدوارم همیشه پیروز باشید ..!

اما خود به حق می‌‌اندیشم ..!

به تریلی‌های طلا .. به دلار‌های نفتی‌ .. به ۵۰% سهم ایران از کارخانه‌‌ بنز .. 
به خون جانباختگان .. 
به پارسه(تخت جمشید) ویران شده .. 
به تاج و تخت باستانی و سرگذشت چپاول شده به دست انگلیس .. 
به روز شمار حقیر ۱۳۹۲ که به تمدن ۷۵۰۰ ساله کشورم پیوندی ندارد ..! 
به وام ۲میلیونی ازدواج و تنفروشی زنان ..! 
به معادن ایران که غارت میشود ..
به جواهراتو اشیائ تاریخی‌ که به دست جهان چپاول میشود ..
به دیوار نویسی فروش کلیه .. 
به توهین در کشورک‌های جهان ..! 
به نفسی که بالا نمی‌‌آید ..
به زندگی‌ که ۱روزش هم از آن من نبوده .. 
به سهام‌های ایرانی‌ و حساب‌های بانکی‌ آقایان در جهان .. 
به دزدی‌ها و اختلاس‌های بزرگ .. 
به دستان چروک و قامت خمیده مادرم .. و ......
من
به حق می‌‌اندیشم .. 
حق نفس کشیدن .. حق آدم بودن .. حق زندگی‌ ..

سورنا